شعر ( طوفان زعفران)
در جهموری بیلاروس ، خزان با تمام حقوق خود بیداد میکند و من هم با استفاده از رخصتی های کاری که در قریه به سر میبرم، به توصیف خزان پرداخته و احساساتم را نسبت به این پدیده ی طبیعی که همزمان خیلی دوستش دارم در قالب غزلگونه ی زیر ابراز کرده ام. امید وارم که زیاد مزاحم دوستان عزیزم نگردیده باشم..
طوفان زعفران
باز بیا به طرف باغ ، آرایش خزان نگر
مستی بادرا ببین ، طوفان زعفران نگر
جوش وخروش سایه را به بستر زمین ببین
پرده ی خواب آفتاب ، در روی آسمان نگر
لرزه ی صبح وشام گل ، ریزش برگ را ببین
عذر ونیاز سبزه را به محضر زمان نگر
سرو به رقص آمده ، بید بلرزد از ادب
گریه ی تاک را ببین ناله ی ارغوان نگر
چشم بپوشد آفتاب ، ماه رود بجای خواب
خنده ی کهکشان ببین بازیی اختران نگر
شوق و شتاب را ببین بوی کباب را ببین
جوش شراب را ببین ، شوخی گلرخان نگر..
روزنه ی خدای کو ، تا نگهی به چشم او
کرده و گویمش بیا «آتش مهربان» نگر!!
فخر چه کرده آمدی به شوکت وجلال خود؟
باری بیا و یکدمی « بودای بامیان» نگر!!..
رنجه اگر قدم کنی به خانه ی خزانی ام
(محسن) سالخورده را بار دیگر جوان نگر..
8/9/2011
محسن زردادی هستم ، خیلی میخواهم که این ویبلاگ همچون دریچه ی باشد که دوستان و همزبانانم از طریق آن بدنیای عاطفه و احساسم سیر و سفر نمایند... به دنیای همیشه بهار محبت و صمیمیت , دوستی و رفاقت, رویاها و آرزو ها....