..خسته ام
یک شعر فی البدیهه شب جمعه
بسیارخسته ام...
من از حضور آدم بی کار خسته ام
از دوست نا سپاس و دل آزار خسته ام
بسیارخسته ام...
من از حضور آدم بی کار خسته ام
از دوست نا سپاس و دل آزار خسته ام
از راز و رمز بی سر وبی پای زندگی
وز شهرت دروغین اغیار خسته ام
از آنکه نام دین و وطن را سپر نمود
وز این همه مجاهد واشرار خسته ام
من از تمام آنکه برای مقام و پول
خودرا فروخت ، خیلی و بسیار خسته ام
وزآنکه خلق خویش بخون غرق میکند
صدها هزار بار و به تکرار خسته ام.
از دین و از سیاست و از اقتصاد و پول
از آدمان بی دین و دیندار خسته ام
از مکر و از فریب و ریا و دروغ ها
من از خدا و ازخود و از یار خسته ام
مارا به دار محکمه ی دین چه میزنید
از دین و هم زمحکمه و دار خسته ام..
بسیار خسته ام...
20.09.2013
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:0 توسط محسن زردادی
|
محسن زردادی هستم ، خیلی میخواهم که این ویبلاگ همچون دریچه ی باشد که دوستان و همزبانانم از طریق آن بدنیای عاطفه و احساسم سیر و سفر نمایند... به دنیای همیشه بهار محبت و صمیمیت , دوستی و رفاقت, رویاها و آرزو ها....