یک شعر فی البدیهه شب جمعه

 بسیارخسته ام...
من از حضور آدم بی کار خسته ام
  از دوست نا سپاس و دل آزار خسته ام

از راز و رمز بی سر وبی پای زندگی
  وز شهرت دروغین اغیار خسته ام

  از آنکه نام دین و وطن را سپر نمود
وز این همه مجاهد واشرار خسته ام

  من از تمام آنکه برای مقام و پول
خودرا فروخت ، خیلی و بسیار خسته ام

  وزآنکه خلق خویش بخون غرق میکند
صدها هزار بار و به تکرار خسته ام.
 
از دین و از سیاست و از اقتصاد و پول
  از آدمان بی دین و دیندار خسته ام

  از مکر و از فریب و ریا و دروغ ها
من از خدا و ازخود و از یار خسته ام

  مارا به دار محکمه ی دین چه میزنید
از دین و هم زمحکمه و  دار خسته ام..

بسیار خسته ام...

20.09.2013