شعر - خزان خاطره

خزان خاطره

 

تو در خزان خاطره ها باز میشوی

یک جلگه رقص یک چمن آواز  میشوی

گاهی چو ابر و باد ودرختان سرو و کاج   ...

گاهی چو لاله سوژه ی یک ساز میشوی

گاهی میان گلشن و باغ جوانی ام

سرتا به پا تنیده و طناز می شوی

گاهی به فصل پیریی من نوبهار ناب

گاهی به  شعر شهپر پرواز میشوی

گاهی میان ریزش برف وبلوغ باد

چون چشم انتظار ، فلک تاز میشوی

خوشبخت آنشبی که به خواب وخیال من

یک لحظه باز با دلم همراز می شوی...

شعر سفید : من از افشار می گویم

من از افشار می گویم

 

من از افشار می گویم

من از افشار افتاده به خاک

من از افشار غلتیده به خون

من از کوه گران رنج مردم

 وز آن دریای آتشگون

که  از اشک زنان ومادران

باخون فرزندان دلبندش به هم آمیخت

و تاریخ تمدن را دراین کشور

سراسر سوخت ارواقش.

شرافت را ، عطوفت را ، محبت را

برای سالها دربند

برای سالها در تاق

برای سالها در دار وجدانش زپا آویخت.

 

من از افشار می گویم..

من از یک کهکشان غم

 زیک کیهان ستم

ز یک افشار رنج دختران بالغ و نا بالغ قومم

ز یک افشار زخم خونچکان تاریخ عصرم

از ان زخمی که تا محشر درون قلب را سوزد

از آن ناسور زخمی کز گذشت سالها ناسور تر گردد

از آن زخمی که میسوزد مرا ،  تورا ، اورا

مارا

ازان زخمی که هرچند سال از او دورتر گردد

دیگر هم تازه تر گردد

من از افشار می گویم

من  از  افشار افتاده ..

من از افشار غلتیده ...

من از افشار..

هدف پاپوش

 

 هدف پاپوش

 

 زمانه سرد وفضا ابر وشعرخاموش است

چمن به خواب فرو رفته گل کفن پوش است

زمینه تنگ وزمین سخت وآسمان ها دور

 بساط صلح وصفا جمع وجنگ درجوش است

گهی عراق وگه افغان ستان وگه لیبی

گهی نوار غزه غرق خون الی گوش است.

گمان کنی که درین جنگل جنایت ها

 نه خلق بلکه یکی گربه دیگری موش است

یکی به نعمت وصدناز زندگی دارد

دیگر تمام زمان با غمش هم آغوش است

 شعارعدل ومساوات  گوشها کرکرد  

ودرعمل همه از یادها فراموش است

چه کرده است عراقی که گه کشد (صدام)

وگاه خار به چشمان این وآن (بوش*) است؟

چه کرده کودک افغان وغزه ولبنان

چه کرده طفلی یتیمی که خانه بردوش است؟  

که گاه برسر او« سرب داغ*» میریزند و

تحت تجربه ی جنگ همچو خرگوش است.

 یکی یهود اگر کشته می شود جایی

 تمام فکرجهان زین پدیده  مغشوش است

ولی هزار عرب ، صدهزار افغانی

بشر حساب نگردند فقط تن وتوش است

مریض جنگ وجنون خون خلق میخواهد

مریض قدرت وپول سخت مست ومدهوش است

چه عادلانه که یک سر به دار آویزد*

و دیگری هدف «بوسه های پاپوش*» است.

چه عادلانه که سرهای دیگری هم باز

نشسته منتظر سرنوشت این روش است.

                                                                

* هدف  از بوش پدر و بوش پسر است.

* (سرب مذاب) نام عملیات جنگی اسراییل علیه فلسطین (نوار غزه) بود

* کنایه از اعدام صدام است.

*کنایه از   کفش پرتاب کردن ژورنالیست عراقی بسوی بوش کوچک است

 

سکه ای صدساله

 

سکه ای صدساله

 

در گلستان ادب مانند خار افتاده ام

برگ خشکم از درخت روزگار افتاده ام

گرچه چون گنجم درین کنج خراب آباد لیک

سکه ای صد ساله ام از اعتبار افتاده ام

برنمی آید زدستم  حل آسان مشکلی

 در نبرد زندگی بی اختیار افتاده ام

چرخ کار خود نماید دهر کار خویشتن

من کیم ؟ از بهر چه در این مدار افتاده ام؟

هر قدم صد رنج دارد از برای زیستن

چون نفسهای پسینم ، در شمار افتاده ام

هم مسلمان هم مسیحی هم یهود هم بت پرست

با همه این بند وبار ،  بی بند و بار افتاده ام

جنتم را از جنون با دست خود در داده ام

از کدامین اشتباه در این قطار افتاده ام ؟ 

حیف این سبزینه دشت و ناز ونعمتهای او

حیف (زردادی) که در این کشتزار افتاده ام..