شعر (پدر ببخش مرا!)
این شعر گونه را بتمام آنهاییکه نظر بشرایط دشوار سیاسی واجتماعی حاکم بر وطن ما ، آنطوریکه شاید وباید به فامیل و اقاربشان خدمت میکردند،خدمت کرده نتوانستند تقدیم میکنم.
پدر ببخش مرا!
چه شرم وننگ وچه خفت که ازدیار وتبار
سرم گرفتم ورفتم جهان اواره شدم
امیدها همه درچشمها حباب شدند
چوهیچ درد وغم خانه را نه چاره شدم
پدر به قهر شبی گفت که : چکاره شدی؟؟؟
سرم فتاد بزانو که هیچکاره شدم.
چه سخت ومشکل ودشوار روزگار آمد
که نه پیاده بگشتم ونه سواره شدم
که نه به هرکس وناکس سرم فروکردم
که نه اداره نمودم ونه اداره شدم
همان که پیش زتحصیل ودرس ودانشگاه
بودم پس ازهمه مشکل همان دوباره شدم
غریب وبیکس وتنها وبینوا وفقیر
نحیف وپیر دل صدهزار پاره شدم.
پدر! چه کاشته ی تو مرا درین گلشن؟
که کل عمر خودم را فقط «هزاره» شدم
تو از کدام رگ وبرگ داده ی پیوند
مرا که عاشق خلقم به یک اشاره شدم
به کاخ دشمن ناپاک خلق زحمتکش
چو رعد وبرق، چو شعله وچون شراره شدم
به بوستان سخن شبنمی به برگ ادب
کتاب رنج وغم خلق را شماره شدم.
پدر ببخش ! که درباغت همچو شاخه ی خشک
نه گل نمودم ونه میوه ، نه عصاره شدم
نه آفتاب و نه سایه نه باد، نه باران
نه شب نه روز، نه یک ماه ویک ستاره شدم
پدر ببخش مرا که من هیچکاره شدم
بگوش چشم تو یک قطره گوشواره شدم.
محسن زردادی هستم ، خیلی میخواهم که این ویبلاگ همچون دریچه ی باشد که دوستان و همزبانانم از طریق آن بدنیای عاطفه و احساسم سیر و سفر نمایند... به دنیای همیشه بهار محبت و صمیمیت , دوستی و رفاقت, رویاها و آرزو ها....