سکه ای صدساله

 

در گلستان ادب مانند خار افتاده ام

برگ خشکم از درخت روزگار افتاده ام

گرچه چون گنجم درین کنج خراب آباد لیک

سکه ای صد ساله ام از اعتبار افتاده ام

برنمی آید زدستم  حل آسان مشکلی

 در نبرد زندگی بی اختیار افتاده ام

چرخ کار خود نماید دهر کار خویشتن

من کیم ؟ از بهر چه در این مدار افتاده ام؟

هر قدم صد رنج دارد از برای زیستن

چون نفسهای پسینم ، در شمار افتاده ام

هم مسلمان هم مسیحی هم یهود هم بت پرست

با همه این بند وبار ،  بی بند و بار افتاده ام

جنتم را از جنون با دست خود در داده ام

از کدامین اشتباه در این قطار افتاده ام ؟ 

حیف این سبزینه دشت و ناز ونعمتهای او

حیف (زردادی) که در این کشتزار افتاده ام..