شعر سفید : من از افشار می گویم
من از افشار می گویم
من از افشار می گویم
من از افشار افتاده به خاک
من از افشار غلتیده به خون
من از کوه گران رنج مردم
وز آن دریای آتشگون
که از اشک زنان ومادران
باخون فرزندان دلبندش به هم آمیخت
و تاریخ تمدن را دراین کشور
سراسر سوخت ارواقش.
شرافت را ، عطوفت را ، محبت را
برای سالها دربند
برای سالها در تاق
برای سالها در دار وجدانش زپا آویخت.
من از افشار می گویم..
من از یک کهکشان غم
زیک کیهان ستم
ز یک افشار رنج دختران بالغ و نا بالغ قومم
ز یک افشار زخم خونچکان تاریخ عصرم
از ان زخمی که تا محشر درون قلب را سوزد
از آن ناسور زخمی کز گذشت سالها ناسور تر گردد
از آن زخمی که میسوزد مرا ، تورا ، اورا
مارا
ازان زخمی که هرچند سال از او دورتر گردد
دیگر هم تازه تر گردد
من از افشار می گویم
من از افشار افتاده ..
من از افشار غلتیده ...
من از افشار..
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 23:49 توسط محسن زردادی
|
محسن زردادی هستم ، خیلی میخواهم که این ویبلاگ همچون دریچه ی باشد که دوستان و همزبانانم از طریق آن بدنیای عاطفه و احساسم سیر و سفر نمایند... به دنیای همیشه بهار محبت و صمیمیت , دوستی و رفاقت, رویاها و آرزو ها....