شعر - سرزمین جبر
سرزمین جبر
چــه سالهاست که کشـور به دسـت بیـداداست
به هـــر طـرف که ببینـی فغـان وفریاداست
به هر طــرف کــه روی بـر فـراز تپه وتل
سپیـد و سبـز علم ها به بـازیی بـــاداست
زمیـــن حکایت خون میکنـد به هر گوشــه
زمــان تو گویی که درقـرن اول افتـاداست.
به سـرزمینی که قـدرت به جـبر تامــین است
همیشـه بر سر قدرت شریـــر وشیاد است
همیشــه شخصیت ملـی محکوم ومعدوم
ونقـش اصلی بدستـان «سیـا» و«موساد»است
چه سرزمینی که هـرفرد بـرسر قـدرت
چنـــان کند که توگویی به جنگ معتاداست
چنـان کند که توگویی ز بـرتری جویـی
خـــراب کشورمانیست، بلکه آباداست
چه عقل ومنطق ودانش که کس نمی بیند
که این درخت به سه قرن میوه کی داداست؟
هـنوز خون شهیدان نگشته خشک اندک
دوباره بـر (ژبه) ها نام طالب افتـاداست
مریـض قدرت وخون را کسی نمیگوید:
اگر توراست فراموش ، مگر مرا یاداست
که گفته است که جلاد خوب وبــد دارد؟
به هر لباسی که پوشـد دوباره جلاداست!!
خوش آن زمین وزمانیکه خلق زحمتکش
زظلم واز ستـم وجبر انــدک آزاداست
به کــاخ ظلـم نشینان بگوی (زردادی)
که کـاخ ظلم وستم نیز سست بنیاداست.
محسن زردادی هستم ، خیلی میخواهم که این ویبلاگ همچون دریچه ی باشد که دوستان و همزبانانم از طریق آن بدنیای عاطفه و احساسم سیر و سفر نمایند... به دنیای همیشه بهار محبت و صمیمیت , دوستی و رفاقت, رویاها و آرزو ها....