ز لطف پیر خرابات آنچنان مستم

که گریه میکند هردم پیاله از دستم
شبی بگوش دلم از خدا رسید این وحی:
«به روی آنکه ننوشد شراب در بستم
که ای گروه ریاکار و زاهد و صوفی
من از عبادت بیهوده ی شما خستم..
برای جمله ی عالم ز انس و جن و وحوش
یقین کنید که ، من خالق و خدا هستم.
تورا به کار خدایی چه کار ای آخوند
هرآنکه رست ازین منجلاب من رستم
نماز خوانید و حج وجهاد و جهد کنید!!!
اگر شک است شمارا که من رحیم هستم..»
عجب نیایش و آواز وساز بود آنشب
عجب شراب وکبابی که بود در دستم...

16/11/2013
محسن زردادی 11-50 شب شنبه