انقلاب دل

 باز دل در سینه ی من بیقراری می کند
باز با هر برگ گل آهنگ یاری می کند
گاه بی پروا پرد بالای بالا چون عقاب

گاه به پاهایم فتاده عذر و زاری میکند..
گاه به فکر دختران «بامیان» و «جاغوری»
گاه هوای« کابلی» و «قندهاری» میکند
گاه درعشق «نتاشه» باز می نوشد شراب
گاه یاد ماهرویان «مزاری» می کند
گاه از روی تکبر پای میکوبد به عرش
گاه برلب آیه ی لاحول.. جاری میکند ..
هر زمان گرنام پیری بر زبانم آورم
بامن از راه شرافت شرمساری میکند
لشکر غم کرده اورا چارگرد از چارسو
من نمیدانم که تاکی پایداری میکند؟!
من نمیدانم چه سازم با دل دیوانه ام
من نمیدانم چرا بی بند وباری میکند؟؟!
باز دل در سینه ی (زردادی) دارد انقلاب
باز می ترسم مرا زینجا فراری میکند...